تبليغاتX
قصه گوی عشق

 

 

قصه گوی عشق

عشقولانه



  

 

 يادش بخير روزايي كه گل ياست بودم

 يادش بخير قديما هوش و هواست بودم

 حالا ازم رنجيدي رفتي از من بريدي

 ديگه تو قهري با من جوابمو نميدي

 بگو مگه دوسم نداشتي چرا رفتي تنهام گذاشتي

 ديگه بسه برگرد كنارم عزيزم آشتي آشتي

 تو يه قدم بذاري ميام به پيشواز تو

 ميشم مثل گذشته دلبر طناز تو

 حيفه من و تو از هم برنجيم و جدا شيم

 مثل يه عكس كهنه رنگ گذشته ها شيم

 بگو مگه دوسم نداشتي چرا رفتي تنهام گذاشتي

 ديگه بسه برگرد كنارم عزيزم آشتي آشتي

 دو روز دنيا عزيزم ارزش نداره

 فاصله بين من و تو سردي مياره

 خونه رو گلخونه ميكنم برات

 تا كه باز عشقو ببينم تو چشات

 از راه بيا امشب بيا به ديدارم

 با انتظار تو هميشه بيدارم

 هنوز تويي دار و ندارم

 بگو مگه دوسم نداشتي چرا رفتي تنهام گذاشتي

 ديگه بسه برگرد كنارم عزيزم آشتي آشتي

 

 

 

 من به خدا دوستت دارم پس چرا باورت نيست

 هيشكي به غير من عاشق ديگه ياورت نيست

 منو گذاشتي توي انتظار دارم ميسوزم

 ببين دل ساده ي ما هلاكته هنوزم

 داغ دلم تازه نكن از تو چه ها كشيدم

 ديگه واسم قسم نخور خيالته نديدم

 رفتي تو رو با اون ديدم كاسه ي صبرم شكست

 دنيا برام جهنم و خون توي چشمام نشست

 همه ديدن كه تو رفتي ولي ميپرسيدن

 من با چشماي پر از اشك اونا ميخنديدن

 الهي بدتر از مرگ تو گرفتار بشي

 آرزوت باشه بميري و سر دار بشي

 ديگه آسمون آبي پيش چشمم دوره

 ديگه بعد رفتنت زندگيم نابوده

 ديگه اين نفس كشيدناي من بيهوده

سرگرمي تو، شده بازي با اين دل غمگين و خستم

يادت نمياد اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم

با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار من نشستم

نشكن دلمو، به خدا آهم ميگيره دامنت و عاقبت يه روز

نگو بي خبري نيست، نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري نيست، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز

ديوونه نكن، دلم و آهم ميگيره دامنت و عاقبت يه روز

نگو بي خبري نيست، نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بي خبري نيست، نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز

 

 

 حالمو گرفتي رفتي بهم نگفتي

 تا كه از غريبه دوستت دارم شنفتي

 ميدونم نداره فرقي واست جدايي

 اما يادت نره منم دارم خدايي

 فكر ميكردم ميموني آخ كه دلم چه ساده بود

 قصه ي رفتن تو واي به دلم افتاده بود

 واسه بي مراميات دلم ميگفت حرفي نزن

 اگه كه دوستش داري بساز باهاش زياد و كم

 يه نمه صداقت بذار پاي رفاقت

 اگه به دو رنگي دلت نكرده عادت

 يه روزي دوباره كارت بهم ميفته

 ميدونم عزيزم دلت به پام ميفته

 حالمو گرفتي رفتي بهم نگفتي

 تا كه از غريبه دوستت دارم شنفتي

 ميدونم نداره فرقي واست جدايي

 اما يادت نره منم دارم خدايي


دوستي تلفني شيرين و امير

ساعت 12 نيمه شب بود.
صداي زنگ تلفن سكوت اتاق امير رو شكست .
- الو
-....
- الو , بفرماييد؟
- ....
- نمي خواي صحبت كني؟
- ...
- ببين , الان ساعت 12 شبه , اين كارتو اصلا درست نيست , اميدوارم حرفمو بفهمي؟
- ...
- من قطع مي كنم ولي دوباره تماس نگير .
امير خواست گوشي تلفن رو بذاره كه صدايي از اونور خط گفت :
- الو...
صدا , صداي يك دختر بود .
- بلاخره تصميم گرفتي صحبت كني؟
- راستش مي خواستم عذر خواهي كنم .حرفاي شما منو شرمنده كرد .
- براي چي با اينجا تماس گرفتي؟
- خيلي احساس تنهايي مي كردم , دلم مي خواست با يكي درددل كنم .
- اين موقع شب ؟
- دست خودم نبود .
- برات فرقي نمي كرد با كي درددل كني ؟
- راستش چرا , اگه شما هم مثل بقيه فحشم مي داديد باهتون صحبت نمي كردم .
صداي زيباي دختر گوش امير رو نوازش ميداد .
- شما صداي قشنگي داريد .
- ممنون , شما هم همينطور , صحبت كه مي كرديد احساس آرامش كردم .
- خواهش مي كنم , راستي در چه مورد مي خواستي درد دل كني ؟
- فقط مي خواستم با يه نفر صحبت كنم . يه كسي كه حرفا مو گوش بده و بفهمه .
- خب من گوش مي دم .
- مزاحمتون نيستم ؟
- نه , اصلا .
- چقدر خوبه آدم دوستايي مثل شما داشته باشه .
- خب مي تونيم با هم دوست باشيم .
- جدي مي گين , مي تونيم ؟
- بله , چه اشكالي داره ؟ چند سالته ؟
- 19 سال. شما چي ؟
- من 23 .
- دانشجو هستيد؟
- بله , دانشجوي ادبيات . شما چي ؟
- من دارم براي كنكور مي خونم .
- اميدوارم موفق بشي .
- خيلي ممنون.
- خب از خودت بيشتر برام بگو ....
- از چي بگم ؟ من دوست دارم شما بيشتر صحبت كنين و من از صداتون لذت ببرم .
- اگه قرار باشه به قشنگي صدا مون باشه كه صداي تو خيلي بيشتر منو تحت تاثير قرار داده.
-مي شه ازين به بعد هم با شما تماس بگيرم ؟
- البته چه اشكالي داره ؟
- خيلي ممنون , شما خيلي خوب هستين.
- لطف داري , راستي اسمتو نگفتي ؟
- شيرين.
- چه اسم قشنگي ,اسم واقعيت همينه ؟
- آره به خدا , چرا بايد دروغ بگم ؟
- خواستم مطمئن بشم , اسم منم اميره .
- اسم شما هم اسم قشنگيه , از آشناييتون خيلي خوشحالم .
- منم همينطور .
- امشب ديگه مزاحمتون نمي شم , فردا هستين؟
- آره , فردا خونه ام , منتظرتم .
- حتما تماس مي گيرم . فعلا خداحافظ .
- خدانگهدار.
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000
آشنايي امير و شيرين اينطوري شروع شد و همينطوري ادامه پيدا كرد .
اصرار امير براي ديدن شيرين بي فايده بود .
شيرين به همين مكالمات تلفني راضي تر بود .
- ببين شيرين , الان ما يكماه شده با هم ارتباط تلفني داريم , فكر مي كني براي شناخت هم كافي نبوده ؟
- چرا امير , تو بهترين پسري هستي كه من تا حالا شناختم . ولي من اصلا تا به حال توي كوچه و خيابون با كسي قرا نذاشتم , يه خورده مي ترسم .
- ترس, ما كه نمي خوايم كار خلا في بكنيم ؟
- امير من دو تا برادر بزرگتر دارم . اگه اونا منو با تو ببينن كارم تمومه .
- خيلي خب , هرطور تو بخواي .
??????????????????????????????????????????????????
????????????????
معاشقه تلفني امير و شيرين هيچوقت براشون تكراري نمي شد .
امير با صحبت هاي عاشقانه و پر سوز و گدازش شيرين رو بد جوري مجذوب خودش كرده بود .
هر كدوم از اونا توي تصوراتش طرف مقابل رو مجسم مي كرد .
به بهترين شكلي كه مي شد .
نديده عاشق هم شده بودند .
- امير دوستت دارم .
- شيرين من ديوونه تم .
زندگي هر دوشون تحت تاثير اين آشنايي قرار گرفته بود .
اگه يه روز شيرين تماس نمي گرفت , امير ديوونه ميشد .
و همين حالت براي شيرين هم بود .
- شيرين , حس مي كنم لباتو گذاشتي رو گوشم .
- منم همين احساسو دارم .
- تا كي اين وضع ادامه داره , تا كي بايد از هم دور باشيم ؟
- يه كم ديگه صبر كن . به خاطر من .
- من فقط به خاطر تو دارم زندگي مي كنم , مي فهمي ؟
- امير , دوستت دارم .
0000000000000000000000000000000000000000000000000000000
صداي زنگ تلفن براي هر كدومشون لذت بخش بود .
هر دو هميشه منتظر بودند .
يه عشق عجيب .
6 ماه از اولين تماس شيرين مي گذشت .
ولي انگار حرفاي اونا با هم تمومي نداشت .
شبها تا صبح عشق رو در گوش هم زمزمه مي كردن .
لب هاي همو بارها و بارها در خيالشون مي بوسيدند .
و ديگه عادت كرده بودند.
تا اينكه اونروز رسيد .
- امير , يه خبر سوپريز برات دارم .
- چه خبري؟
- فردا مي تونيم همديگه رو ببينيم .
- تو رو خدا راست مي گي شيرين ؟ من اصلا باورم نمي شه .
- من خودم هم همينطور .
- حالا چي شده كه اين معجزه داره اتفاق مي افته .
- راستش برادرام رفتن مسافرت , اونم با بابام .الان من و مامان تنهاييم .
- من هنوز نمي تونم باور كنم .
- خود منم باورم نمي شه , امير خيلي عاليه نه .
امير به همين رابطه تلفني عادت كرده بود .
به همون تصورات خيالي خودش .
به اون شيريني كه توي ذهنش ساخته بود خو گرفته بود .
ولي حالا بايد با واقعيت ها رو برو مي شد .
- آره عاليه واي .........
- ولي چي ؟
- هيچي .... راستي قرارمون كي ؟ و كجا ؟
- ساعت 5 بعد از ظهر امروز , پارك لاله, جلوي كتابخونه.
- ......... باشه . ولي من هنوز گيجم.
- مي فهمم چون منم همين احساسو دارم .
- شيرين مطمئني كه مي خواي همو ببينيم؟
- اين چه حرفيه امير ؟ نكنه تو نمي خواي منو ببيني ؟
- نه .. نه ... اصلا موضوع اين نيست . آخه هنوز باورم نمي شه .
- نه ديگه بايد باورت بشه , راستي براي اين كه منو بشناسي , من يك كتاب با جلد سبز دستم مي گيرم .
- باشه , يادم مي مونه .
- خب من چطور تو رو بشناسم .؟
- منم يه كيف دستمه و عينك آفتابي مي زنم .
- مثل توي فيلماي پليسي ؟
- اره تو همون مايه ها....
- خب , منتظرتم .
- حتما , فعلا باي .
- باي.
................................................
امير گيج و منگ شده بود .
بعد از شش ماه آشنايي تلفني با يه دختر كه بد جوري هم دلشو برده بود , حالا قرار بود اونو ببينه .
اون فقط با صداي شيرين خو گرفته بود .
ولي حالا جريان خيلي فرق مي كرد .
بهترين لباسشو پوشيد .
مو هاي بلندشو مرتب كرد .
كلي ادكلن به خودش زد .
عينكشو برداشت .
توي راه يه شاخه گل سرخ خريد .
دلش بدجوري تاپ تاپ مي زد .
يعني اون چه شكليه؟
جلوي در پارك پياده شد .
بهتر ديد كه از مسير خلاف حركت كنه تا اول خودش شيرينو ببينه .
هر چه نزديكتر ميشد تصويري كه خودش از شيرين توي ذهنش ساخته بود محو تر مي شد .
دنياي واقعي خيالي با دنياي خيالي امير تفاوت داشت .
خودش بود .
شيرين پشت به امير ايستاده بود .
امير خشكش زد .
رفت پشت يه درخت .
منتظر بو د شيرين برگرده تا صورت اونو هم ببينه .
شيرين براي يه لحظه برگشت .
نگاه امير رو ي صورت شيرين چسبيد .
امير برگشت و پشتشو به درخت تكيد داد .
شيرين همين بود ؟
يه دختر كاملا معمولي با قيافه اي معمولي تر و نه چندان جذاب .
كاخ روياهاي امير روي سرش فرو ريخت .
شش ماه از وقتشو رو با همچين كسي گذرونده بود .
كسي كه اگه توي خيابون اونو مي ديد اصلا بهش نگاه هم نمي كرد .
حالش بد شد .
تصوير عروسكي كه توي ذهنش از شيرين ساخته بود , دود شد .
آروم راهشو عوض كرد و برگشت .
ديگه به پشت سرش هم نگاه نكرد .
توي راه رسيدن به خونه گيج و مبهوت و سر خورده بود .
اينكه الان شيرين منتظرشه و اينكه چه احساسي داره اصلا براش مهم نبود .
اينكه خودشو اينطور سرخورده مي ديد خيلي براش سنگين بود .
به خونه كه رسيد تلفن اتاقشو از پريز كشيد .
سيمشو دورش پيچوند و گذاشت توي كمد .
در كيفشو كه باز كرد چشمش افتاد به گل سرخ .
چند لحظه نگاهش كرد .
بعد گل رو پرتاب كرد توي سطل زبا له .
روي تخت دراز كشيد .
صداي شيرين توي گوشش مي پيچيد :
- امير , دوستت دارم .

 




 دلم گرفتــــه، نميخوام آواز بخـونم

 دلم گرفتــــــه، نميخوام اينجا بمـونم

 امشب دل مــن، اي خدا طاقت نـــداره

 تا كي خدايــا،  اشك غم بايد ببـاره

 بخت من امـــروز، بيدار نميشــــــــه

 گل به گلستــــان، بي خار نميشـــه

 شهر من آخـــر، منو رها كرد

 بازم غم من، منو صدا كرد

 اين درد غربت، منو گرفته

 هر كه چي داشتم، از من گرفته

 ميخوام برم من، اما نميشه

 غم جدايي، تموم نميشه

 امشب دل من، طاقت نداره

 تا كي خدايا، بايد بباره

 

 

 

 ميخوام يار تو باشم دلدار تو باشم

 توي اين همه عاشق فقط مال تو باشم

 بيا اي گل نازم بشو همدم رازم

 ميخوام تا آخر عمر من يار تو باشم

 چقدر شيرينه لبهات چه دل ميبره چشمات

 چي ميشه اگه به من بدي بوسه ز لبهات  

 

 

 مني كه با شبنم نگات، ميگرفتم وضو

 دوباره ديدن تو، واسم شده يه آرزو

 ميخوام واسه آخرين بار، بگيرمت در آغوش

 شايد كه اين بار غمت، بشه واسم فراموش

 واست نوشتم نامه اي، شايد دلت بسوزه

 نيستي اما دوستت دارم، هنوزم كه هنوزه

 غم غربت چشات، مثل غروب درياس

 نشسته در نگاه من، يه دنيا عشق و التماس

 بد جور دلم تنگه واست، ميخوام كه باز ببينمت

 ستاره ي سهيلمي، از آسمون بچينمت

 واست نوشتم نامه اي، شايد دلت بسوزه

 نيستي اما دوستت دارم، هنوزم كه هنوزه


تنهايي

 


دلم دوباره امشب آروم نداره

دلم دوباره امشب آروم نداره

 

براي ديدن تو دل بيقراره

 

بدون تو عزيزم قلبم ميگيره

 

تو اين شباي تارم تويي ستاره

 

باور نداره دلم، تو رفتي از كنارم

 

به شوق ديدن تو، روزا رو ميشمارم

 

شايد يه روزي بشه، بياي پيشم دوباره

 

از آخر قصمون، كسي خبر نداره

 

من و تو همسفر كوچه عشقيم

 

كوله بارمون پر از قصه رفتن

 

ميدونم كه بين ما راهي نمونده

 

بيا دستات و بذار تو دستاي من

 

 


تصادف

ساعت هفت و نيم توي رستوران باهاش قرار گذاشت .
گوشي رو گه قطع کرد لبخندي به وسعت تموم خوشي ها روي لباي كشيدش نقش بست .
از ته دل خنديد .
دستاشو به دو طرف باز كرد و يواش طوري كه همكاراش نفهمن گفت :
- خدايا متشكرم , متشكرم .
قرار بود توي رستوران در مورد ازدواج و زندگي آينده شون حرف بزنن .
قرار بود جواب قطعي رو اونجا بهش بده .
و ته دلش مي دونست جواب اون چيزي به جز موافقت با ازدواج نيست .
گيج و منگ بود و اصلا نمي فهميد چيكار مي كنه .
فنجون چايي رو روي ميز چپه كرد و چند تا از كاغذاي روي ميزش خيس شد .
ولي هنوز چيزي جز لبخند روي لبش نبود .
بعد از اينكه ساعت كاريش تموم شد رفت خونه و صورتشو اصلاح كرد .
نمي دونست تا ساعت هفت و نيم چطور وقت رو بكشه .
روي كاناپه دراز كشيد و به روزاي خوبي كه در راه بود فكر كرد .
بلاخره يه عشق واقعي توي دلش پيدا شده بود .
از چهار سال پيش كه سعي مي كرد يه كسي رو اونطور كه مي خواست براي همسري خودش انتخاب كنه هيچ وقت كسي رو مثل اون , اينقدر تاثيرگذار , اينقدر جذاب و اينقدر صميمي نديده بود .
اون بهترين گزينه اي بود كه مي تونست وجود داشته باشه .
اون ...
چشماشو باز كرد .
چشمش كه به ساعت ديواري روي ديوار اتاق افتاد برق از چشاش پريد و متل فنر از روي كاناپه بلند شد .
ساعت هفت و بيست دقيقه بود .
خوابش برده بود , به همين راحتي .
حتي نتونست خودشو توي آينه برانداز كنه .
دويد توي خيابون و ماشين رو روشن كرد .
پاشو روي پدال گاز فشار داد و به خودش به خاطر اين خواب بي موقع لعنت فرستاد .
تصميم گرفت ميون بر بزنه و از كوچه هاي فرعي خودشو به محل قرار برسونه .
با تموم سرعت كوچه ها رو پشت سر مي ذاشت .
يهو وسط يه كوچه باريك حس كرد يه چيزي خورد به ماشين و پرت شد كنار خيابون .
ماشينو نگهداشت و و حشت زده به پشت سرش نگاه كرد .
يه زن كنار خيابون با صورت افتاده بود روي زمين .
باريكه خون از كنار سر زن روي اسفالت جاري بود .
دو تا دستش كوبيد روي سرش :
- واااااااااااي ... واااااااااااي ... خداي من .
دوباره از توي آينه به پشت سرش نگاه كرد .
هيچ كس توي خيابون نبود .
پاشو گذاشت روي پدال گاز و با آخرين سرعت از اونجا دور شد .
هيچي نمي فهميد .
داغ شده بود .
دستاش مي لرزيد و عرق سردي روي تنش نشسته بود .
جلوي رستوران ترمز كرد .
ساعت هفت و سي و يك دقيقه بود .
با دستمال عرق صورتشو پاك كرد .
دستي به موهاش كشيد و وارد رستوران شد .
ميز شماره سيزده رو از قبل رزو كرده بود .
اون هنوز نيومده بود .
نشست روي صندلي و يه ليوان آب خورد .
هنوز دستاش مي لرزيد .
- خداي من ... من چيكار كردم ... من چيكار كردم ..
با دو تا دستاش صورتشو گرفت و سعي كرد آروم بشه .
ساعت هفت و چهل دقيقه ....
اون اصلا بد قول نبود .
هميشه سر وقت مي اومد .
با خودش فكر كرد نكنه منصرف شده ..
تحمل صبر كردن نداشت .
- بيا ديگه ... تو رو خدا بيا ...
هفت و پنجاه و نه دقيقه ....
از روي صندلي بلند شد .
همه چي رو تموم شده فرض كرد .
بدترين احساسات? رو كه ممكن بود داشته باشه توي دلش حس مي كرد .
سوار ماشين شد .
راه خودشو دور كرد و از دورترين راهي كه مي شد, برگشت خونه .
وارد اتاق كه شد حس كرد تموم تنش خيس شده .
اول اون تصادف لعنتي و بعد نيومدن اون بدترين لحظه هاي زندگيشو به وجود آورده بود .
دوباره خودشو روي كاناپه پرت كرد و سرش رو توي دستاش پنهون كرد .
نمي دونست به كدوم يك از اين دوتا اتفاق فكر كنه .
صداي زنگ تلفن همراه اون به خودش آورد .
گوشي رو برداشت و به صفحه نمايشگر نگاه كرد .
شماره اون بود .
خودش بود .
دكمه رو فشار داد .
- الو ...
- الو ...
صداي يه مرد بود ... تعجب كرد .
- بفرماييد .
- الو ... خيلي عذر ميخوام .. من از بيمارستان بهمن تماس مي گيرم ... ما يه مورد تصادفي داشتيم كه اين گوشي همراه ايشون بود ... تلفن شما هم توي حافظه گوشي بود ... يه خانومه ... حدود بيست و سه سال ... با چشماي آبي ... شما ايشونو مي شناسيد ؟؟
سرش سنگيني ميكرد .
تموم اتاق دور سرش مي چرخيد .
نمي تونست هيچ تكوني بخوره .
- الو... صدامو مي شنويد ؟
- حـ...ـ.... الش .... حـ ..ـ ....ـالش ....حالش چطــــ.....وره ؟
- شما ايشونو مي شناسيد ؟
- بــ..ل..له
- اگه امكان داره تشريف بيارين بيمارستان ... با تلفن نمي شه صحبت كرد .
- فقط .. فقـ... ط بگيـ......ن زنده اس ؟
- متاسفانه به علت فرار ماشيني كه با ايشون برخورد كرده ودير رسيدن به بيمارستان ... ايشون فوت كردن .خيلي متاسفم .
گوشي موبايل از دستش افتاد .
بدنش شروع كرد به لرزيدن .
رنگش مثه گچ سفيد شد .
با صورت افتاد روي زمين و طعم شور خون رو توي دهنش حس كرد .
- مــ .. ـن .... مـ...ـ ن اونو كشــــتــــ..ـ......م.

 

 


اگه عشق مني

 

آهاي تويي كه از من، با هر رنگ و فريبي

 

ميخواي دل ببري باز، ولي با من غريبي

 

اگه تو حقه بازي، منم دستت و خوندم

 

يكي ديگه رو تو قلبم، به جاي تو نشوندم

 

اگه عشق مني، چرا با ديگروني

 

ميخواي بري برو، چرا دل مي سوزوني

 

ولي يه روز مياي، كه ديگه خيلي ديره

 

يكي ديگه تو قلبم، جاي تو رو ميگيره

 


به نام عشق

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجود آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان